روایت واقعی از فروش اجناس عجیب و غریب در متروی تهران
از ایستگاه تجریش تا کهریزک. همهمه میشود. یکی از خانمها با صدای بلند میگوید: «انگار نه انگار توی قطار هستیم. بازار متحرک است. کاش دو تا چیز درست و حسابی میفروختند. یکی چاقوی دسته زنجان میفروشد و یکی لباس دست دوم. بوی لباسها تابلوست که تاناکوراست بعد میگوید لباس ملکه فنلانده.»
«تو میمونی و من و یه چاقوی دسته سفید زنجون» مرد این را وقتی میگوید که همه زنانی که در واگن بانوان قطار صادقیه به کرج نشستهاند، چشمهایشان گرد شده و بعضیها حتی میخواهند ترسی که به جانشان افتاده را پنهان کنند. مرد چاقوهای به قول خودش دسته زنجانش را از دل ساک پوسیده سیاهی بیرون میکشد. ساکی که چاک چاک است از تیغ چاقو. کنار چاقوهای دسته زنجان قمه و چاقوهای ریز هم هست. چاقوهایی که مرد فروشنده با صدای بلند میگوید: «خیلی خوب کار را در میآورد.» چشمان مرد به دهان زنهاست. حرفی بیرون میآید که ساکش را باز کند یا نه؟ هیچ کس حرفی نمیزند، حتی پلک هم نمیزنند. فضا رعبانگیز است. مرد از سر تا ته واگن راه میرود. چاقوهایش را دستش گرفته و قدم میزند. فضا ترسناکتر هم میشود. اما قطار به ایستگاه بعدی که میرسد، مرد ساک چاک چاک شده از زخم چاقو را روی دوشش میاندازد و از واگن بانوان قطاری که به سمت غرب میرود، پیاده میشود. همه یک نفس راحت میکشند.
این همه ماجرا نیست. زنی با کوهی از لباسهای رنگی از پلهها پایین میآید و یک چمدان بزرگ فرودگاهی صورتی رنگ را دنبال خودش میکشد. اولین صندلی خالی است، زن اصلاً توجهی به اطراف نمیکند. کوه لباسها را آوار میکند روی صندلی و دست و پای زنی که کنار صندلی خالی نشسته. بوی مواد شوینده و اتوی بخار در واگن بانوان میپیچد.